عبد المحمد آيتى
180
تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )
شاهزاده شرايط تعظيم و تكريم بجاى آوردند و دربارهء مسائل مملكتى بسخن پرداختند . شاهزاده سخن اينجوء فارس و عراق را كه به ارغون خان تعلق داشت در ميان آورد . ايلخان بطريق تملق قول داد كه شاهزاده در تمام مملكت با او سهيم است . پس قرار بر آن افتاد كه فردا جشنى سازند . اميران بايدو خان در نهان قرار گذاشتند كه چون شاهزاده به مجلس نشست او را دستگير سازند . غازان و نوروز از اين خيال آگاه شدند [ 319 ] و در همان حال برنشستند و در يك شب سه منزل بازگشتند . صبحگاه بايدو از مراجعت شاهزاده خبر يافت . شاهزاده نيز از راه پيكى فرستاد و پيام داد كه ما با ايلخان قصد دوستى داشتيم و علت عزيمت از خراسان جز اين نبود كه اخلاص خود را بثبوت رسانيم ولى چون حال را بر آن منوال ديديم مراجعت كرديم . ايلخان اين پيام را بر ضعف آنان حمل كرد و به سپاه خود مغرور شد و اين خود اشتباهى بزرگ بود . پس فرمانى نوشت كه ملك اسلام جمال الدين حاصل اينحوى فارس را كه در مقاطعهء او است به فرستادگان شاهزاده غازان دهد و سال ديگر املاك را به نائبان او سپارد . اين فرمان با رسولى چند كه مقدم بر آنها امير بزرگ كورتامور بود به شيراز رسيد . غازان نيز فرمانى نوشت پر از تهديد و تشديد كه در جمعآورى وجوه كوشش كنند و عذر از كس نشنوند و مهلت ندهند و زر بستانند . چون ملك اسلام از مضمون فرمان آگاه شد هم در مجلس فرمانى خلاف آن نوشت كه مال مقاطعه را به موجب مفاصا در وجه سپاه و خزانه پرداخته است و فرستادگان شاهزاده را حق مطالبه نيست و اگر چيزى گرفتهاند بازپس گيرند و شحنگان ايشان را از ولايت بيرون كنند . فرستادگان بازگشتند و اين حال به سمع غازان رسانيدند و در اينحال بر زبان همهء طوايف جارى بود كه پادشاه غازان است و بايدو را طالع سلطنت نيست و اين امر را اهل نجوم يافته بودند چه او ششم درجه از خانان بود . بارى نوروز در اين اوان به عنوان رسالت نزد بايدو خان آمد و قصدش آن بود كه از پارهاى اسرار آگاه شود . در اين سفر در نهان با طغاجار پيمان بست كه همپشت گردند و بايدو را از ميان بردارند . چون خواست بازگردد اجازهء انصراف نمىيافت عاقبت زبان به تملق گشود و سوگند خورد كه غازان را بسته به خدمت ايلخان بدارد . [ 320 ] بايدو فريفته شد و خواهشهاى او برآورد و او را اجازهء بازگشت داد . نوروز آنچه را كه واقع شده بود نزد غازان بگفت و تا سوگندش درست باشد غازانى - يعنى ديگى ؟ - بسته نزد بايدو خان فرستاد . پادشاه و اميران از اين ايهام لطيف و سخرهء